خانه ای كه فصل زمستان هنوز در آن جاريست...
هفته نامه شماره 258 - تاريخ: 08/12/1388

خانه ای كه فصل زمستان هنوز در آن جاريست...

گروه جامعه، سپيده كاميانی: قصه، قصه تكراری است كه معمولا حدود اسفند ماه هر سال دوره مي شود.
درست مثل آواز خوش يك دوره گرد. قصه اي كه غصه هميشگي عده اي است و تنها داستاني جالب براي عده اي ديگر. سخن از اسفند و مهر و دي نيست سخن از آن زماني است كه همه به فكر نوكردن رشته هاي زندگي خود هستند و فرقي نمي كند كه تار و پود زندگي شان چه جنسي داشته باشد. هر چه هست صحبت از عيد است و تازگي.
نوكردن و جلادادن و برق انداختن، دور انداختن كهنه ها و آوردن نوها و چقدر خوب مي شد كه اگر همه مي توانستند با نو شدن سال، تلنگري به احساس خود بزنند و چشم هايشان را باز كنند و كمي آن سوتر را ببينند. صحبت از گرسنگان قاره اي ديگر نيست. صحبت از جايي در همين نزديكي است كوچه پس كوچه هاي فوتبال با خانه اي كوچك و ديوارهاي كوتاه آجري كه به راحتي مي توان از هر فاصله اي درون خانه را ديد. اين منظره تنها يك منظره تكراري است چيزي شبيه به اينكه بچه هايي در اين خانه زندگي مي كنند كه پدرشان سال هاست نتوانسته برايشان حتي يك كاپشن تهيه كند.
اين را مادر خانه مي گفت از پدري كه تا يك سال پيش با حقوق 100 هزار توماني كارگري از عهده يك زندگي ساده برنمي آمد و حالا در زندان است. گفتن از اينكه پدر نتواند حتي همان 100 هزار تومان را براي خانه و سه كودكي كه چشم به دستانش دوخته اند بياورد، براي مادر سخت است. به نظر رقيه، بود و نبود عيد براي خانه آنها تفاوتي ندارد. او مدتهاست كه با كار در منزل ديگران، امورات زندگي اش را مي گذراند و براي عيد تنها وجود يك ماهي قرمز در تنگ بلور مي تواند حال و هواي خانه اشان را عوض كند. به گفته او در پس اين حقوق اندك چه آرزوهاي بزرگي براي بچه هايش وجود دارد كه هيچ وقت برآورده نشده اند. هر بار قول مي دهد كه بگذاريد حقوقم زيادتر شود هر بار كه حقوقش زيادتر مي شود مجبور است سيب زميني و پياز و و.. را چند برابر بخرد. انگار همه كاسب هاي آن محل مي دانند كه كي حقوق او زياد مي شود و همزمان جنس هايشان را گران مي كنند به طوري كه او هيچ وقت به گرد چرخ روزگار نمي رسد. رقيه مي گفت: بارها به بچه هايم گفته ام خدا را شكر كنيد كه اتاقي براي خوابيدن داريد و قصه اي از يك بچه حلبي نشين برايشان مي گويم تا باور كنند كه از آنها فقيرتر هم هست.
رقيه همراه با لرزش دستان پينه بسته اش و لباني كه از بغضي نهفته، به هم فشرده مي شدند از بوي نان سرخ شده اي برايم سخن مي گفت كه فضاي خانه را فرا گرفته و باعث شرمندگي اش شده بود. پاهايم از شدت سرماي گليم بي حس شده بودند اما فائزه 6 ساله روي اين گليم خوابش برده بود. شايد رنگ قرمز خواب ماهي تنگش به او گرمي داده بود. رقيه مي گفت: دختر بزرگم كه امسال در مقطع سوم راهنمايي است توانسته جز ممتازترين دانش آموزان مدرسه اش شود اما هرگز نتوانستم جايزه اي برايش تهيه كنم. آرام آرام خانه را كه گويا هنوز فصل زمستان در آن جاري بود ترك كردم و به شلوغي خيابان ها رسيدم.
***
بعدازظهر جمعه هاي اراك معمولا سوت و كور است اما اين روزها جمعه ها هم حس و حال عيد را دارد. وقتي به ناچار به خيابان مي روي و آكواريوم هايي پر از ماهي قرمز يا تنگ هاي كوچك خيابان را مي بيني فراموش مي كني كه جمعه است.
خيابان ها شلوغ است. مثل اينكه همه آمده اند بازار را غارت كنند تا مبادا از قافله شب عيد جا بمانند. اما برفي...
نمي دانم چند نفر از اين هجوم بي امان خريداران شب عيد به آن هايي فكر مي كنند كه سالهاست سال جديدشان با سال قبلشان و عيد امسالشان همانند قبل از عيدشان است.


نظرات ارسال شده


ارسال نظر
امكان ارسال نظر براي شماره هاي گذشته وجود ندارد.